أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

139

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

كافر بدر آمد ، خواست كه با مسلمانان حرب كند « 1 » ، تيرى درآمد از ميان « 2 » لشكر اسلام « 3 » و به حلق « 4 » او آمد « 5 » و خون « 6 » روان شد ، او « 7 » دست به زير خون مىداشت « 8 » كفى پرخون « 9 » كرد و بر وى « 10 » در ماليد « 11 » و گفت : ملكا بر باقى زنى « 12 » تا يك‌بارگى به هزيمت « 13 » شوم . « 14 » گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه « 15 » و ان محمدا رسول اللّه » و از اسب درافتاد و جان بداد . لشكر اسلام او را « 16 » از معركه برداشتند و به خاك تسليم « 17 » كردند . آن شب اسفهسالار لشكر اسلام او را بخواب ديد ، ازو پرسيد كى حق تعالى با تو چه كرد ؟ گفت : در آن ساعت كى آن روى خون‌آلود مرا بر خاك لحد نهادند ، ملك تعالى واسطه از ميان برداشت « 18 » و گفت : اى ديوانهء من چونى « 19 » و روزگارت چونست ؟ اين همه الطاف و مهربانى ترا از ملك تعالى بر « 20 » انبيا و اوليا عجب آيد ، به عزت « 21 » و جلال او كى اگر سعادت مساعد بود « 22 » و وقت رحلت ايمان « 23 » ساكن دل بود « 24 » ، بندهء مؤمن را از حضرت ملك تعالى هزار چندان لطف و كرم حاصل « 25 » بود « 26 » . در خبر مىآيد كه چون بندهء مؤمن « 27 » عاصى را جان به حلق رسد ، و نفس به يكى « 28 » بازآيد هر يكى از دوستان او در فراق او در « 29 » نوحه و آواز « 30 » آيد « 31 » . ملك‌الموت منتظر جان باشد ، و ابليس منتظر ايمان باشد ، و بنده منتظر فرمان باشد « 32 » ، و وارث

--> ( 1 ) - + تقدير چنان رفت كه ( 2 ) - « تيرى درآمد از ميان » ندارد ( 3 ) - + تيرى درآمد ( 4 ) - بر حلق ( 5 ) - افتاد ( 6 ) - + ازو ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - داشت ( 9 ) - مشتى خون ( 10 ) - در روى ماليد ( 11 ) - + و سر سوى آسمان كرد ( 12 ) - تير مى باقى زدى ( 13 ) - هزيمت ( 14 ) - + پس ( 15 ) - + اشهد ( 16 ) - + از جا برگرفتند و دفنش كردند ( 17 ) - از « معركه برداشتند . . . » ندارد ( 18 ) - + و با من خطاب كرد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - « ملك تعالى بر » ندارد ( 21 ) - بعز ( 22 ) - باشد ( 23 ) - + به دو بگذارند ( 24 ) - « ساكن دل بود » ندارد ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - + بيت گر مرا روز پسين از تو درآيد نظرى * آن گناهان مرا هيچ نباشد اثرى گر من ايمان به سلامت بلب گور برم * باشد آراسته‌كارى و مبارك سفرى ( 27 ) - ندارد ( 28 ) - او با يكى ( 29 ) - « فراق او در » ندارد ( 30 ) - زارى ( 31 ) - آيند ( 32 ) - « بنده منتظر فرمان باشد » ندارد